چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم


عقربه ها كه از صبوريم رد مي شوند
بي خيال شب و تاريكي اشمي زنم به جاده هاي لاابالي
بگذار شماتتم كنند ذهن هاي مسموم
وقتي مقصدم تو باشي
بگذار هفتاد خوان بي رستم را دوره گرد باشم

تو نابترین غزلی عشقم
تو ممنوع ، عشق ممنوع ، شور و شر ممنوع ، غزل ممنوع
و من ممنوع ، خداي ِ عشوه گر ممنوع ، غزل ممنوع
گفتم :
غزل ممنوع !
اما دست بر نمي دارند از سرم اين واژه هاي لجوج
اين قافيه هاي سمج
چشم كه باز مي كنم بيت بيت غزل سلام مي كنند
ايستاده اند به اذان التماس
براي قدقامت شعري تازه
براي تو كه عاشقانه ترين غزلي


رگبارهای پریشانیم
دلتنگ كه مي شوي ديگر فرقي نمي كند كجاي دنيا ايستاده اي
دلتنگ كه مي شوي دنيا حجم نفس هايت را كم مي آورد
دلتنگ كه مي شوم مچاله مي شوم در خودم . . . شبيه مرغكاني كه از كوچ جا مانده اند . . . تنها بر شاخسار درختي بي برگ سر در پر انزوا فرو برده
گاهي همين جا همين گوشه دلتنگي ها دفن مي شوم . . .
رگبارهاي پريشاني ام را مي بيني گويي فصل ها را اشتباه آمده ام
![]()
![]()








